يکى بود يکى نبود غير از خدا هيچکس نبود. يک نفر درويش بود در يکى از دهاتهاى اصفهان، جانم آقام که شما باشيد. براى شما بگم: اين درويش هميشه در جستجو بود که يک نفر شاگرد براى خودگير بياورد ممکن نمىشد تا يکى از روزهاى روز مىآمد. توى کوچه چند نفر بچه را ديد مشغول تيلهبازى هستند.
يکى از اين بچهها را درد بهقدرى زيرک و چابک مىباشد که نهايت ندارد. جلو رفته پرسيد: اين بچه اسم شما چيست؟ بچه اظهار کرد: اسم بنده حسن مىباشد. درويش: در نزد من شاگرد مىماني؟ حسن: بنده از مادرم اجازه ندارم از مادرم اجازه حاصل فرمائيد حاضرم. درويش: منزل شما کجاست؟ بيا تا به اتفاق رفته از مادرت اجازه شما حاصل نمايم.
ادامه مطلب...